تبليغاتX
باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...

باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...
پس عجله کن
ای کاش هر روز روی بلندترین قله می ایستادم و به تو سلام می کردم...
از گفتن دوست دارم هیچ واهمه ای ندارم......

نمی دونم حس می کنم دیگه هیچ فرصتی برای با تو بودن ندارم.....

وقتی یکی رو خیلی دوست داری...ساکت می شی...پرخاشگر می شی....

حتی ممکنه اطرافیانت رو که دوست دارن له کنی.....فقط بخاطره اون ۱نفر!!!!!!!!

 خودتم می دونی اشتباهه اما دست خودت نیست....

دوستات بهت می گن باز خل شدی!!!عاشقی کیلو چنده...؟زندگی این بچه بازیهاست!

  اما ای کاش فقط ۱لحظه خودشونو جای طرف می ذاشتن فقط ۱لحظه......

اما از سایه یار گرفتم بدون توقع دوست داشته باشم...باور کن یاد گرفتم....

  از شایان یاد گرفتم با قدرت فریاد بزنم دوست دارم.....

..............................................................................................................

                                      و اما از عید بگم

می خوام خدا قدرتی بهم بده که کوه ها رو جا به جا کنم...

 می خوام قلبی بده که همه رو همونطور که هستن دوست داشته باشم....

می خوام روز اول عید به تمام مریض ها عیدی بده....

می خوام به همه پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی که تو خونه سالمندان هستن قدرتی بده که باز تا سال بعد چشم انتظار بچه هاشون باشن!!!!!!(واقعا چطور می تونن!!!!!!!!!)

می خوام موقع سال تحویل بچه ها یی که تو بهزیستی هستن به خواب برن که یادشون بره کسی نیست که بهشون عیدی بده... 

نوشته شده در  ساعت 23:20  توسط میلاد | 
رد پای محبت همیشه به جا می مونه باور کن.......
ادم ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند و گنجشک ها جدی جدی می میرند

و تو شوخی شوخی به من لبخند می زنی و من جدی جدی عاشقت می شوم

عبور لحظه ها و تلاشی مز بوهانه برای بخاطر سپردن....و عجیب است....هنوز قوانین زندگی را باور نکردم.......

.............................................................................................................

می دونم خیلی ها میگن این همه احساسات واسه چی!!!!!!!!

اما من تو بدترین شرایط هم نمیتوانم به کسانی که دوستشان دارم فکر نکنم.........

زندگی یک گذر است ان هم با کسانی که دوستشان داریم.....

همه می دانیم اگر تمام ثروت دنیا و امکانات رو هم بهمون بدن اما بدون دوست داشتن هرگز...........

اما باور کنید انرژی که از کسانی که دوستشان داریم می گیریم با هیچ چیز نمیشه عوضش کرد........

نمی دونم شاید من اینطوریم اما حاضرم هیچ چیز نداشته باشم اما با کسانی زندگیم رو بگذرونم که دوستشان دارم...........

اما کسانی رو که تو مواقع سختی تنهام نذاشتن هیچ وقت یادم نمیره

نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط میلاد | 
گر تو برانی به که روی اوریم؟!!!!!!!!!!!!!!!!
می خوام داستان پسر بچه ای رو براتون بگم........

این پسر بچه شیطون و بازیگوش تو دریای زندگی سرگرم گشت و گذار بود

سال ها بود که به همه جا سفر می کرد و کارش هم گشت و گذار بود و بس.

قبل از این که دریای زندگیش طوفانی بشه کارهای خوبی انجام داده بود فکر میکرد اون موقع که شیطون بوده دریا همیشه اروم بوده پس حالا با این کارهای خوب مطمعنا خیالش دیگه راحته.......

گفت بزار سکان زندگی رو بدم دست استادم.استادی که اون بالاست.....

می گن اگه کشتی ت دست اون باشه به جزیره می رسی....

وقتی دریا طوفانی شدبه خودش گفت خیالت راحت سکان دست استاده.....

پسر بچه از دور جزیره رو می دید فریاد می زد استاددددد منو به جزیره برسون

اما استاد می خواست درسهایی به شاگرد بده اونم به شاگرد بازی گوش.!!

و اونو تو اون دریای پر تلاطم بچرخونه...

کشتی پسر بچه شکسته بود استادم خوب می دونست.. به استاد چند وقته پیش گفته بود که کشتیم شکسته......

احتیاج به مرمت داره اما نمیدونم جرا استاد اصرار داشت به.......

شاگرد نمیدونست چرا استاد می خواد تمام درسها رو تو این ۱جلسه بهش یاد بده!!!!!!

استاد سختگیر گوش شاگرد رو محکم میکشه اما شاگرد هیچی نمیگه

اما ته دلش می دونه اگه یه کم دیگه استاد محکم بکشه عصبانی میشه.فریاد میزنه..... کفر میگه....

حتی استاد نمی زاره یه کم نور خورشید بتابه که شاگرد به امیدی به جنگ دریای طوفانی بره

حتی باور کن از تلالو های کوچیک که تو زندگیش پر بودن نمیزاره اونام بتابن که انرژی بگیره........

استاد باور کن نمی شه یه شربت تلخ رو یکهو تو دهن یه بچه ریخت

استاد باور کن ممکنه این کشتی به صخره بخوره و بشکنه....................

به نظر من این دیگه بی معرفتی استاده............................................

اما استاد اینو بدون تو پسر بچه رو شکستی......................................................

فقط امیدوارم این پسر بچه پشیمون نشه که چرا سکانو دست استاد داده..!!!!!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 22:8  توسط میلاد | 
این روزها دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره....
با هرکه سخن گفتم در خود گره ای گم بود...

 به هرکه نظر کردم گریان و پریشان بود!!!!!!!!

...............................................................................................................

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم...

اما جزیره ای  وابسته......

 واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر گرم...

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا.......

تا که ۱روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی.........

۱۰۰۰کاکلی شاد در چشمان توست ۱۰۰۰ قناری خاموش در گلوی من....

از دوباره ها  خسته شدم...... اهای اهای یکی بیاد یه شعر تازه تر برام بگه

خسته شدم از دوباره ها دوباره ها.........

ای کاش یکی بیاد بگه تمام روزهای ایندت پر از.........

به انتظار چه نشسته ام!!!!به انتظار چه کسی!!!!!!!!!

چرا قدرت ندارم بلند بشم..!!!!چرا قدرت فریاد زدن ندارم..!!!!!!

انتظار افتاب گرم تو دلم یخ زده اما......

*از این زمانه دلم سیر میشود گاهی*

*اسیر پنجه ی تقدیر میشوم گاهی*

*بگیر دست مرا اشنای درد نگو چنین و چنان دیر میشود گاهی. دیر می شود گاهی*

*محبت است  که زنجیر می شود گاهی*

اما این را بدان شهر من

   من به تو می اندیشم نه به......

از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش..

نوشته شده در  ساعت 14:25  توسط میلاد | 
اگر زندگی بی رحم است پس چرا هیچ کس به من نیاموخت باید با اون بجنگم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا کسی نگفت بقول مادرم زندگی یک دندان درد است که باید تحملش کرد!!!!!!!!!

می شه اونو با مسکن اروم کرد!!!!!!!اما بعدش چی!!!!!!!

چرا  من به ارامش نمی رسم!!!!!!!!!!!!!!!!۱

یکی گفت به خدا ایمان داشته باش....من ایمان پیدا کردم با تمام وجود صداش کردم اما...........

 یکی گفت عشق بورز.دوست داشته باش... این کارم کردم اما..........

چرا باید با هرچیز کوچیک بشکنم!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 23:54  توسط میلاد | 
تو به قصه ها شبیهی ساده اما حیرت اور....
دوستان خوبم نظر خواهی این پست رو فعال نمی کنم چون مثل ۲پست قبلیه

نمی خوام زحمت بکشین و نظر بدین اگه خواستین تو همون پست قبلی نظر بدین

............................................................................................................

تو کدوم کو هی که خورشید از تو دست تو میتابه!!!!!

 تو کدوم خلیج سبزی که عمیق اما زلاله!!!!!!!

مثل ایینه پاک و روشن مهربون مثل خیاله!!!!!!

تو پلی پل رسیدن  روی گرداب تردید.....  که منو رد میکنی از......

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی...........

حالا که دلتنگی دارم رفیق تنهاییم شدی کوچه ها نا رفیق شدن........

 حالا که می خوام شب و روز باهات باشم ساعت ها هم دقیق شدن!!!!!!

  واقعا چرا!!!!!تو از کجا اومدی.....هیچ وقت فکر نمی کردم کسی رو بتونم انقدر دوست داشته باشم.....

خودم کسی بودم که دیگران رو از دوست داشتن زیاد منع می کردم

اما از یه چیزی شاکیم چرا کسی بهم یاد نداد زندگی رو نباید سخت بگیرم!!!!!!!!!

نمی دونم شایدم واقعا سختهوقتی زیر  مسا عل به ظاهر کوچیک  غیر از تو کم می ارم دیگه.................

نوشته شده در  ساعت 22:53  توسط میلاد | 
امشب از اون شب هایی هست که فقط دلم می خواد بنویسم......

اره تو پست قبل نوشتم تو به من اموختی اما خیلی چیزها رو بهم یاد ندادی و نگفتی

مثل اینکه تو کی هستی!!!!باور کن نمیدونم کی هستی!!!!!!!

تو این ۲۰سال زندگی انقدر دلم برای کسی زود به زود تنگ نمی شد!!!!!!

اره دلبر های زیادی بودند تو زندگیم اما همه یه دوست داشتن افراطی بوده برای چند وقت

اما تو.......وای خدای من بعضی وقت ها چنان گر می گیرم که نمیدونم چی کار کنم

بعضی وقتهام به چنان ارامشی میرسم که انگار..........

اره تو گفتی سر خودمو گرم کنم باور کن این کارو میکنم اما تو اوج تفریح و لذت هم نمی تونم به تو فکر نکنم اخه چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا نمی تونم از فکرت ۱روز هم در بیام نه دیگه مطمعنم که دوست داشتن افراطی در کار نیست...

من با شناخت کم کم به تو علاقه مند شدم..

حتی عزیز ترین کسانی که تو زندگیم هستند بار ها شده حتی چند روز بهشون فکر نکنم اما تو......صبح....تو تفریح....موقع خواب........ اینم بهم یاد بده بعد برو..........

خودم رو انقدر تو این چند وقته سر گرم کردم که....اما همون سا عت ها هم فکر تو....

هر کسی با خواندن این پست میدونم چه تصوری از تو می کنه اما مطمعنم که همه اشتباه می کنن....................................

نوشته شده در  ساعت 22:33  توسط میلاد | 

و اما باز امروز هم اموختم.....

نمیدونم چطور شد اومدی باز دیدمت.اما میدونم کار خدا بوده...

گفتم حداقل تا عید نمی بینمت اما.....

چه مزه ای داره از تو یاد گرفتن...ای کاش میدونستی درسهایی که از تو یاد می گیرم

هیچ وقت یادم نمیره.... واما امروز از تو یاد گرفتم..........

 اموختم که برای خودم زندگی کنم نه برای مردم.اره شعار قشنگیه اما باور کن من یاد  گرفتم...

  اموختم دوست داشتن تنهایی کافیه حتی اگه از تو دور باشم...

  اموختم مهم اینه که بدونم به یادم هستی. و من هم.....

   اموختم با نگاه می توان کار گفتن ۱۰۰۰بار دوست دارم رو کرد

   اموختم ما ادمها از هم انرژی می گیریم پس چرا......!!!!!

     اموختم مهم نیست که چند نفر تو رو دوست دارن مهم اینه که من جایگاه خودم رو دارم(پس حسودی نمیکنم)

     اموختم لحظه هامو نکشم بلکه حتی وقتی میخوام زمان زود بگذره اونا رو به بهترین شکل بگذرونم)

       اموختم با خودم و خاطرات تو هم می تونم خاطرات خوبی بسازم حتما نیازی به کسی یا شی ای نیست..

یاد گرفتم این دوری اتفاقا بهمون کمک میکنه قدر همدیگرو بهتر بدونیم

و امروز چیزی رو که می خواستم از زبانت بشنوم شنیدم و تو چشمات هم دیدم

ووووووو اعتقاد پیدا کردم با تمام شیطونیات و با تمام کارهات حتما بنده خوبی هستی  که این همه دوست داشتنی هستی و من با دیدنت به ارامش می رسم!!!!

(چون می گن هر چیزی یا هر کسی رو بهش نگاه کردی به ارامش رسیدی بدون روح خدا رو دیدی!!!!!!!!)

نوشته شده در  ساعت 23:2  توسط میلاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

Powered by miilad

درباره وبلاگ
میلاد هستم متولد 28/11/1364ساکن تهران(سعادت اباد)
دانشجوی رشته کامپوتر.این وب لاگ برام مثل یک دفترچه خاطرات میمونه
دوست دارم به این چشم به وب لاگ نگاه کنین

نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
"تعداد بازدید کنندگان"
پیوندها
پانی
  بابک
  هانیه
  ایدا
  مجید
  مریم
  هما
  علیرضا
  مریم 2
  سارا
  یه دوست به اسم جواد
  نیلوفر
  میلاد(بارونی)
  میلاد
  نیلوفر
  siamak
  vahid
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان