تبليغاتX
باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...

باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...
پس عجله کن
امروز داشتم به مامانم می گفتم احتیاج دارم حداقل تا عید رو فقط استراحت کنم

اما گفت ترم اخری اتفا قا باید یشتر درس بخونی باید برای کارشناسی بخونی.باید فکر ایندت باشی و باید.........

اما من خستم.....

اره کوه نکندم اما دوست دارم فقط فقط ارامش..فقط با دوستام باشم....مسافرت..ارامش...

اره تو منو دیوانه کردی.با صداقتت با راستیت با معرفتت با ارامشی که با تو هستم می گیرم با.....

بخاطره همین دوست دارم تمام لحظه هامو با تو باشم..اما تو از من دوری..خیلی دور

می دونم چند وقت دیگه می بینمت اما باز فقط برای چند روز...و باز میری

میدونم الان تو سنی هستیم که هر کدوم باید بریم دنبال سرنوشتمون....

اما چرا!!!!!!چرا تو رو زودتر پیدا نکردم!!!!چرا پارسال!!!چرا سال های گذشته!!!!

باور کن حاضر بودم هرچی دارم بدم اما ۱سال با تو به عقب برمیگشتم.....

جمله اخر...........

افسوس وقتی که باید دوست داشته باشیم کوتاهی می کنیم!

وقتی دوستمان دارند لج بازی میکنیم

و بعد برای انچه از دست داده ایم افسوس میخوریم!!!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 22:55  توسط میلاد | 
داستان واقعی
امشب می خوام داستان بچه ای رو براتون بگم که خدا می خواست ۱شبه بزرگش کنه:

اون بچه تازه داشت اعتقاداتش شکل میگرفت......

تازه داشت به معجزه/انرژی مثبت/به قسمت/به امام حسین.....خلاصه به همه چیز اعتقاد پیدا می کرد.....

اما پدر سخت گیر(خدا)مرتب به بچه سیلی می زد اره خود بچه ام می دونست اونا سیلی نیست نوازشه..اما تو اون شرایط برای اون بچه سیلی بود....

حالا اون بچه شاید بزرگ شه شاید ادم بشه...اما اعتقاداتش چی!!!!!!!

 ارزش داشت به قیمت بزرگ شدن تمام اعتقاداتشو از دست بده...!!!!!!!

به همه چیز پشت کنه!!!همه چیزو منکر بشه!!!........

اون بچه فکر می کرد اگه ادم خوبی باشه.اگه گناه نکنه.اگه از خیلی از خوشی هاش بزنه به چیزهای بهتری میرسه اما.......!!!!!!

پس همون بهتر که همون بچه شیطون و بد گذشته باشه....چون فرقی نمی کنه.....

اره شاید در اینده نتیجه کارهاشو ببینه اما اون بچه تو اون شرایط احتیاج به کمک داشت

  اون لحظه دلش میخواست خدا به دوشش بکشه ...اما خدا تنهاش گذاشت........

اره تنهاش گذاشت................

نوشته شده در  ساعت 22:30  توسط میلاد | 
تو را زیر باران یافتم.....

نمیدانم چه بگویم......باور کن نمیدونم

بهتره با همون زبون خودم حرف بزنم......

میدانم عاشق نشدم اما دوستش دارم....بخاطره وجود خودش...میدونم خیلی ها دوستش دارن..

اما من فقط اونو برای خودم میخوام...میدونم یه جور خود خواهی هست اما.....

تازه امشب فهمیدم چرا شبها پنجره اتاقم را باز میزارم.....بی انکه بدونم بهش علاقه مند شدم....

سکوت را در التهاب لحظه هایم می شمارم..میدانم اخر تاب نمی ارم...

وقتی با تو هستم عجب ارامشی...عجب سکوتی...اون موقع است که حس میکنم

می تونم همه رو دوست داشته باشم...اون موقع است که به خدا نزدیک میشوم

اون موقع است که به یمن شاکر بودن از خدا دست به هیچ گناهی نمیزنم......

ایا اینها بد است!!!!!؟؟؟؟؟؟؟

اما زمان بی تو.........وای خدای من چقدر سخت میگذره....پرخاشگری خودم........

خدا خودت که دوست داشتن و عشق رو افریدی خودت هم کمک کن....باور کن اتشی به دل می زند که................

فقط میدانم که پر شدم از خواستنت............تمام روزهای بی تو رو میشمارم.................................................................................................

گذشته از این ها یه چیز دیگه ای رو هم بگم و برم......

خدا تو این چند وقته خیلی بهت نزدیک شدم . بقول شایان من پچه سوسولچه به این کارها...

خودت دستم را گرفتی به چشم دیدم...اما نذار دست خالی از پیشت برگردم....که اگه برگردم. نمیدانم............................................

اینم بدون خسته ام...به اندازه تمام لحظه ها....کاش میشد چشما مو ببندم......

کاش میشد انقد خسته بودم که چند ماهی میخوابیدم...ای کاش روح خسته ام را

با حضور کسی یا چیزی طراوت می دادی.....ای کاش!!!!!!!!!

ای کاش اونو ۲۴ساعت زیر بارون به من میدادی تا به ارامش برسم......امان از بارون.......................

نوشته شده در  ساعت 23:13  توسط میلاد | 
خدا از دستت شاکیم......

اخه چرا....؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حرف فلسفی و ترو تمیز تو ذهنم نیست.....فقط میخوام بنویسم......

میدونم باز بچه ها میگن لوسی /احساساتی هستی/اما یه جایی رو دارم که خودمو بروز بدم.....

از گفتن احساساتم هم هیچ واهمه ای ندارم.......................................................

چرا در اوج وابستگی کسی رو که خودت جلوی پای ادم میذاری میخوای بگیریش؟؟؟؟

تو که منو میشناسی؟؟؟ میدونی هنوز خیلی بچم.....!!!اره یه روزی باید بزرگ شم

اما باور کن الان وقتش نیست.....تازه دارم چیزایی که تو  گذشته ازش لذت نبردم الان لذت می برم

من که به همه میگم هرچی صلاحته پیش میاد اما خودم........

چرا تا میام به ارامش برسم تا میام خیلی بهت اعتقاد پیدا کنم.تا میام زندگی مو به تو بسپارم همه چیزو خراب می کنی؟؟؟؟؟؟

من که گفتم هنوز ارزش امتحان های کوچیک تو رو هم ندارم

خودت میدونی اصلا مذهبی نیستم اما بهم گفت اگه دستاتو رو به اسمون بلند کنی دسته خالی پایین نمیاد

مگه نمیگن خدا هرکسی رو به اندازه طاقتش امتحان میکنه؟؟؟؟

من که اخر نفهمیدم زندگی زیباست/به همه لبخند باید زد.......یا بی رحم است

خودت خلوت خودمو خودت رو بهم می زنی.........................

نوشته شده در  ساعت 23:17  توسط میلاد | 
تا حالا شده!!!!!

مادرم حرفی بهم زد که دیدم راست میگه.گفت روح ادمها رو میشه تو چشماشون دید

دیدم اره بارها شده با اولین نگاه از خیلی ها گریخته ام و بعد ها فهمیدم که ادمهایی بودن............

و برعکس عاشق نگاه صاف و زلال کسانی شده ام که الان بهترین دوستام هستن

...............................................................................................................

تا حالا شده برای کسی از ته دلت دعا کنی!!بعد ببینی دعات مستجاب شده!!!!!!(خیلی کیف داره)

 تا حالا شده دلت بخواد کسی بهت زنگ یا اس ام اس بزنه /بعد ها بفهمی که اونم تو اون لحظه منتظر تماس تو بوده!!!!!!!!!!(باور کن به چشم دیدم)

  تا حالا شده دلت بخواد داد بزنی به کسی بگی دوستش داری؟؟؟یا حداقل با نگاهت بگی!!۱اما این کارو نکنی

   تا حالا شده دلت بخواد همش خواب باشی تا فردا رو نبینی یا برعکس ثانیه شماری کنی دقیقه ها بگذرن.....!!!

    تا حالا شده دلت بخواد سر رو شونه کسی که دوستش داری بذاری اما نشه!!!!!

و ۱۰۰۰تا حالا شده دیگر.........

لعنت به این غروراره همش از غروره(حتی غرور خودم)

اتفاقا تو این چند وقت با خیلی از دوستام غیر مستقیم حرف زدم و دیدم اره درست فکر میکردم...بخاطره غرور اونام خیلی چیزها رو از دست دادن

خودم که این حرفها رو میزنم دل خیلی ها رو شکوندم به خیلی ها لبخند نزدم میدونی چرا؟؟؟؟؟؟ چون خدا سینه ام رو انقدر گشاده نکرده بود که همه رو با تمام وجود دوست داشته باشم....سخته....خیلی هم سخته.........

نوشته شده در  ساعت 22:31  توسط میلاد | 
تو را به دادگاه خواهند کشیدوشاید به حبس ابد محکوم شوی.اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند
میدونم زود به زور اپ میکنم اما حرف دل رو باید زد............................

به جای دسته گلی که فردا بر قبرم میگذاری امروز به شاخه گلی کوچک یادم کن

 به جای سیل اشکی که فردا بر مزارم نثار میکنی امروز با تبسمی شادم کن

   به جای ان منتهای تسلیت گونه که فردا در روزنامه ها مینویسی امروز با پیامی کوچک خوشحالم کن

وووووو........بجای ای کاش گفتن ها امروز رو دریاب .از امروز لذت ببر.لبخندی رو که باید بزنی امروز بزن

شاید فردایی وجود نداشته باشه باور کن......

این را بارها به چشم دیدهام کسانی با لبخند تو شاد میشوند و میتوانند فردایشان را بهتر بسازند

و این رو باور کن که میشه عاشق شد.حتما نباید عشق در چشمان دختری باشد

می توانی دوست خود را دوست داشته باشی(پسر یا دختر)

 می توانی عاشق سکوت شب و رمزو راز ان شوی

    می توانی عاشق طبیعت.دریا و یا هر چیز دیگه ای باشی

اما هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده...(میلاد)

نوشته شده در  ساعت 22:54  توسط میلاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

Powered by miilad

درباره وبلاگ
میلاد هستم متولد 28/11/1364ساکن تهران(سعادت اباد)
دانشجوی رشته کامپوتر.این وب لاگ برام مثل یک دفترچه خاطرات میمونه
دوست دارم به این چشم به وب لاگ نگاه کنین

نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
"تعداد بازدید کنندگان"
پیوندها
پانی
  بابک
  هانیه
  ایدا
  مجید
  مریم
  هما
  علیرضا
  مریم 2
  سارا
  یه دوست به اسم جواد
  نیلوفر
  میلاد(بارونی)
  میلاد
  نیلوفر
  siamak
  vahid
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان