تبليغاتX
باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...

باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...
پس عجله کن
دیشب خواب کسی رو دیدم که خیلی دوستش دارم......

دوست داشتم وقتی بیدار میشدم پهلوم بود...

احتیاج به سکوت دارم.احتیاج به ارامش....

سکوتی که لب دریا تا صیح بشینم پهلوش...

بدون اینکه کلمه ای حرف بزنم دستشو بگیرم گرمای دستامو حس کنه تا بدونه چقدر دوستش دارم

که دیگه نتونه دستشو از دستم رها کنه

باور کنید گرمای دست و طپش قلب از گفتن بارها دوستت دارم صادقانه تره...

پس دریا منو بطلب....اما تنها نه با....

نوشته شده در  ساعت 22:50  توسط میلاد | 
قصه ای از جنس واقعیت

 

دخترکی که هر یکشنبه وقتی کمی دیرتر( ساعت ۸)میرم دانشگاه او را میبینم

  نگاه غریبانه ی کودکی که هر روز صبح به هنگام آمدن خورشید و هر غروب با به خانه رفتن خورشید می بینمش ولی... ولی او مثل من و خورشید سرپناهی ندارد...کجابرود...؟؟

کدامین آغوش گرم منتظر اوست؟؟ وقتی که گرمترین آغوش که مادرش است در کنارش زانو زده و دخترک از سرما باز همـ به پهلوی مادر پناه آورده...همان مادری که برای شرم ار روی دخترکش چادری به صورت انداخته و هیچ نمی گوید...هیییییچ....دخترک همچنان هر روز آنجاست

. هر وقت مرا میبیند لبخند تلخی روی لبانش نقش میبندد...تلخی لبخندی که چرا من...

 چرا من مثل سایر دخترکها با موهای شانه زده ـ  ـبا پفکی در دستم با مادرم نباشم؟!!.و او چشمانش به دست عابرین است و عابرینی که فقط به چشم ترحم به او مینگرند

...هیچ کاری از دستم بر نمی آید.من هم به رسم او لبخندی مصنوعی و تلخ تر از لبخند کودکانه اش تحویل او می دهم.. از خودم شرم دارم . از اینکه بعضی اوقات بهونه میگیرم " .."از این که.....پس این دخترک چه بگوید....کسی جوابی دارد...؟؟!

نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط میلاد | 
دیوار اسم

میخوام داستانی رو اول براتون بگم::

چند سالی بود که هر روز روی دیوار حیاطمان اسمهایی مینوشتم

و با چشمان بسته انگشتم را سعی داشتم روی یکی از ان اسمها بگذارم

تا اسم معشوقم را دریابم....اما در این چند سال انگشتم به قطعه خالی از دیوار میرفت....دیگه تحمل نداشتم..اسمها را به حال خود رها کردم

روزی در حیاط مشغول بازی بودم که توپم به خانه دیوار به دیوارمان افتاد

چند سالی بود که اهالی ان خانه انجا را ترک کرده بودند......

پس از دیوار بالا رفتم ناگهان چشمم به دیوار ان طرف افتاد.....

وای خدای من نه!...نه!..نه!...نه!....نه!

کسی هم مانند من اسمهایی را روی دیوار نوشته بود تا نام همدلش را پیدا کند

ولی جای انگشت او هم مانند من به جای بدون اسم نشانه میرفت!!!!وای.....

من هر روز او را از پشت دیوار نشانه میرفتم و او هم مرا نشانه میگرفت...

ولی چه سود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

دیگر کسی انجا نبود...............................................................

این داستان رو جایی خوندم بهونه ای شد که حرفهامو بزنم

چرا ما بعضی از چیزها رو یادمون میره؟؟؟

چرا اظهار عشق و محبت به کسانی که دوستشان داریم و انها نمیدانند انقدر برامون سخته؟؟؟

چرا وقتی کسی از بینمون میره یادش میافتیم؟؟بلدیم با یادو خاطره زندگی کنیم!!!!!!

ای ادمها کسی اینجا دارد میسپارد جان شیرین را ای ادمها......

...............(به یاد شادروان منوچهر نوذری)

 

نوشته شده در  ساعت 22:58  توسط میلاد | 
میدونم برای شما هم پیش اومده که ۱نفرو میبینین حتی بدون اینکه کلامی با اون صحبت کنین میبینین یه صداقتی تو چشماش موج میزنه

شاید طرف اصلا ظاهر خوبی هم نداشته باشه اما چشماش.......

پس:::

برای داشتن* چشمهای زیبا* خوبیها رو در مردم بجو

برای داشتن *موهایی زیبا *اجازه بده هر روز کودکی دستانش را لابلای موهات فرو ببره

برای *حفظ وقار*با این اگاهی راه برو که هیچ وقت تنهایی راه نمیری

برای داشتن*لبهای جذاب *واژه های خوب بر زبانت جاری کن

و اینو باور کن زیبایی یک شخص ممکنه در لباسی که میپوشه نباشه یا حالتی که به خودش میگیره

زیبایی در روح توست که انعکاسش در چشمانت نمایان میشود

یه چیز دیگه از من یادتون باشه

هیچ وقت از خندیدن از ته دل با صدای بلند و زمزمه های شادمانه خجالت نکش*

باور کن مردم از درون تو اگاهی ندارند شاید کسی عاشق لبخند تو بشود*

(میلاد)

نوشته شده در  ساعت 23:57  توسط میلاد | 
هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده

شاید روزی راه رخنه ای بر دل معشوقت پیدا کنی

پس صبر داشته باش شاید تقدیرت این بار عوض شود

نوشته شده در  ساعت 22:59  توسط میلاد | 
داستانی از جنس.....
میخوام از عشق بگم نه عشق واقعی از این عشقهای الکی..

عشق این دفعه از من شروع نشد از چشمان او شروع شد

چشمانی که در ان برقی نهفته بود.ان عشق به من داد امید.عشقی که من از او می هراسیدم اما او کاره خودش را کرد....

انقدر با چشمانش به من نگا کرد تا من.....من ساده دل پذیرفتم

اما وقتی پذیرفتم گفت دیر امدی...خیلی هم دیر امدی...و او انصراف داد

حالا که چشمانم را باز میکنم میبینم فقط عمر گرانبهایم بیهوده گذشت......

میدونم این وب لاگو خیلی ها میخونن حتی کسانی که دوست ندارم از زندگی شخصی من چیزی بدونن

اما امشب رفتم سر کشوی شلوغ پلوغم...از اون ته کشو مهرم را پیدا کردم....

مهری که چند ماهی بود فراموش شده بودو باز با مهر عهد بستم عهد بستم که دیگه دل به این عشقهای الکی نبندم

باور کنید دورو برمان پر از فرشته هایی است از نوع سریال او یک فرشته بود

که وقتی از دامشان بیرون میایم متوجه میشیم یه چیزایی رو از دست دادیم

و من این دفعه عمر و زمان رو از دست دادم.......

 

نوشته شده در  ساعت 22:42  توسط میلاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

Powered by miilad

درباره وبلاگ
میلاد هستم متولد 28/11/1364ساکن تهران(سعادت اباد)
دانشجوی رشته کامپوتر.این وب لاگ برام مثل یک دفترچه خاطرات میمونه
دوست دارم به این چشم به وب لاگ نگاه کنین

نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
"تعداد بازدید کنندگان"
پیوندها
پانی
  بابک
  هانیه
  ایدا
  مجید
  مریم
  هما
  علیرضا
  مریم 2
  سارا
  یه دوست به اسم جواد
  نیلوفر
  میلاد(بارونی)
  میلاد
  نیلوفر
  siamak
  vahid
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان