تبليغاتX
باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...

باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...
پس عجله کن
خاطرات دانشگاه
دیروز که با بچه ها از دانشگاه برمیگشتیم داشتیم فکر میکردیم که::

خیلی ها انتقالی گرفتن بعضیها ازدواج کردن و بعضی ها این ترم درسشون تموم میشه بعضی ها هم ترم بعد...

دیدیم واقعا دلمون برای هم تنگ میشه...

چون هرکسی میره دنبال کارهای خودش یکی سربازی میره یکی ازدواج میکنه....

بقول سجاد دوست شدن یه اتفاقه اما جدایی یه قانون

ای کاش میشد به هم دل نمیبستیم....

 

 

نوشته شده در  ساعت 21:37  توسط میلاد | 
سلام مطلب خاصی به نظرم نمیاد جز از خودم وگوام

اما خودمونیما پاییز هم فصل باهالیه اولش غمگینه اما الانش توپه

ادم دلش میخواد همش بیرون باشه مخصوصا هوا ابری باشه یه نموره بارون بیاد تنها هم نباشی........(دیگه بقیش بالای ۱۸سال حدس میزنن دیگه)

خلاصه باور کنید دنیا ۲روزه حال کنید

اما فکر بقیه  هم باشید....

بقول دوستم ای ادمها که بر ساحل نشسته و خندانید

شاید ۱نفردر اب میسپارد جان شیرین را ای ادمها......

نوشته شده در  ساعت 21:53  توسط میلاد | 
اقا پسرا و دختر خانمها
دلیلهایی که به پسر بودن خودتون افتخار کنید:::

۱.در هر شرایطی میتونید از خونه برین بیرون(البته اگه سوسول نباشین)اما دختر خانمها حتما باید مانتو یا چادریا خلاصه با یه چیزی برن)

۲.اقا پسرهای گل میتونن تو هر سنی ازدواج کنناما دختر خانمها از یه سنی که بگذرن مامانهای بنده خدا باید فکر ترشی باشنیا سر از امام زاده صالح و.....برای نذرو نیاز درارن

۳.اقا پسرا میتونن با ۱۰۰تا دختر صحبت کنن یا ۱۰۰جا خواستگاری برنو به همه هم بگن تو عشق اول منیاما دختر خانمها باید سنگین بشینن و منتظر خواستگار....

۴.حداقل پسرا میتونن تا ساعت ۱۰و۱۱شب بیرون باشن(مخصوصا تو پاییز و زمستون که هوا عشقولانستاما دختر خانمها محدودیت دارن)قربونش برم ۶ماه دوم هم از ساعت ۶هوا تاریکه

...............................................................................................

و اما دلایلی که به نظرم میرسه برای افتخار کردن به دختر بودن دختر خانمهآ:::::

۱:در مورد دوستی یا ازدواج لازم نیست زحمتی به خودتون بدینتمام زحمتها به دوش ماست 

۲.در همه جا مقدم هستیدحتی وقتی که منتظر ولوو دانشگاه هستیم ۶۰۰تا پسر وایسادن ۱۰تا دختر اول شما سوار میشید بهد اگه جا بود ما

۳.اگه موهاتون بهم ریخته باشه با یه روسری حله اما قربونش برم بعضی از ما اقا پسرای گل ۱۰۰ساعت جلوی ایینه هستن تا ۱مین از خونه برن بیرون(بخدا من ۲و۳مین بیشتر نمیرم جلوی ایینه)

 

تمام حق این مطلب محفوظ میباشد

 

نوشته شده در  ساعت 23:18  توسط میلاد | 
مدت هاست سکوت پیشه کردم....

مدت هاست از همه چیز گریخته ام...

به امید یک فریاد برای تمامی لحظه ها.

چقدر زجر اور است وقتی ارزوهای بزرگی در سر داری اما انها استجابت نمیشوند و خودت رو با ارزوهای کوچک سرگرم میکنی

چقدر سخت است که مردم نمیدانند چرا خودت را با ان ارزوها سرگرم کردی ان وقت تو را هم برای ان تحقیر میکنند

دوستم میگفت به این فکر نکن که چرا....که چرا.... چشمانت را ببند تا نبینی

اما نمیدانم چشمها را باید بست یا نه...!!!

اما این را میدانم که لحظه.ساعت.سال گذشت....

نمیدانم تا کی میتوانم اینطور سپری کنم تا کی.....|؟

 

 

نوشته شده در  ساعت 13:37  توسط میلاد | 
امیدوارم هیچکس دست دوستی با شیطان نده(میلاد)

دیروز شیطان را دیدمدر حوالی میدان بساطش را پهن کرده بودفریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند.

توی بساطش همه چیز بود:غرور/حرص/دروغ/خیانت/جاه طلبی و.....

هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادندبعضی روحشان را و بعضی ایمانشان را

شیطان میخندید. دهانش بوی گند جهنم میدادحالم را بهم زد

انگار ذهنم را خواند.موزیانه خندید و گفت:من کاری به کسی ندارم.فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و ارام نجوا میکنمنه قیلو قال میکنم نه کسی را مجبور میکنم چیزی بخرد

اری راست میگفتمردم خودشان دور او جمع شده بودند...

سرش را نزدیکتر اورد و گفت:اما تو با اینها فرق میکنی تو زیرکی و مومن

اینها ساده اند و گرسنه..به جای هر چیزی فریب میخورند.....

از شیطان بدم امدحرفهایش اما شیرین بودگذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت(از من تعریف میکرد)

چشمم به جعبه ای عبادت افتادبا خودم گفتم بگذار ۱ بار هم شیطان فریب بخورد

جعبه را یواشکی برداشتم...

به خانه که رسیدم درش رو باز کردم اما غرور توی اتاق ریخت..فریب خورده بودم فریب!

دستم را روی قلبم گذاشتم نبود!فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم..

تمام راه رو دویدم و لعنتش کردم.به میدان رسیدم اما شیطان نبود

ان وقت نشستم و های های گریه کردماشکهایم که تمام شد بلند شدم اما صدایی شنیدم!صدای قلبم را.

و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم

نوشته شده در  ساعت 0:16  توسط میلاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

Powered by miilad

درباره وبلاگ
میلاد هستم متولد 28/11/1364ساکن تهران(سعادت اباد)
دانشجوی رشته کامپوتر.این وب لاگ برام مثل یک دفترچه خاطرات میمونه
دوست دارم به این چشم به وب لاگ نگاه کنین

نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
"تعداد بازدید کنندگان"
پیوندها
پانی
  بابک
  هانیه
  ایدا
  مجید
  مریم
  هما
  علیرضا
  مریم 2
  سارا
  یه دوست به اسم جواد
  نیلوفر
  میلاد(بارونی)
  میلاد
  نیلوفر
  siamak
  vahid
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان