![]() |
باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها... |
![]() |
| پس عجله کن |
|
خاطرات دانشگاه
|
|
دیروز که با بچه ها از دانشگاه برمیگشتیم داشتیم فکر میکردیم که::
خیلی ها انتقالی گرفتن بعضیها ازدواج کردن و بعضی ها این ترم درسشون تموم میشه بعضی ها هم ترم بعد... دیدیم واقعا دلمون برای هم تنگ میشه چون هرکسی میره دنبال کارهای خودش یکی سربازی میره یکی ازدواج میکنه.... بقول سجاد دوست شدن یه اتفاقه اما جدایی یه قانون ای کاش میشد به هم دل نمیبستیم....
|
|
سلام مطلب خاصی به نظرم نمیاد جز از خودم وگوام
اما خودمونیما پاییز هم فصل باهالیه اولش غمگینه اما الانش توپه ادم دلش میخواد همش بیرون باشه مخصوصا هوا ابری باشه یه نموره بارون بیاد تنها هم نباشی خلاصه باور کنید دنیا ۲روزه اما فکر بقیه هم باشید.... بقول دوستم ای ادمها که بر ساحل نشسته و خندانید شاید ۱نفردر اب میسپارد جان شیرین را ای ادمها...... |
|
اقا پسرا و دختر خانمها
|
|
دلیلهایی که به پسر بودن خودتون افتخار کنید
۱.در هر شرایطی میتونید از خونه برین بیرون(البته اگه سوسول نباشین ۲.اقا پسرهای گل میتونن تو هر سنی ازدواج کنن ۳.اقا پسرا میتونن با ۱۰۰تا دختر صحبت کنن یا ۱۰۰جا خواستگاری برن ۴.حداقل پسرا میتونن تا ساعت ۱۰و۱۱شب بیرون باشن(مخصوصا تو پاییز و زمستون که هوا عشقولانست ............................................................................................... و اما دلایلی که به نظرم میرسه برای افتخار کردن به دختر بودن دختر خانمهآ::::: ۱:در مورد دوستی یا ازدواج لازم نیست زحمتی به خودتون بدین ۲.در همه جا مقدم هستید ۳.اگه موهاتون بهم ریخته باشه با یه روسری حله اما قربونش برم بعضی از ما اقا پسرای گل ۱۰۰ساعت جلوی ایینه هستن تا ۱مین از خونه برن بیرون(بخدا من ۲و۳مین بیشتر نمیرم جلوی ایینه
تمام حق این مطلب محفوظ میباشد
|
|
مدت هاست سکوت پیشه کردم....
مدت هاست از همه چیز گریخته ام... به امید یک فریاد برای تمامی لحظه ها. چقدر زجر اور است وقتی ارزوهای بزرگی در سر داری اما انها استجابت نمیشوند و خودت رو با ارزوهای کوچک سرگرم میکنی چقدر سخت است که مردم نمیدانند چرا خودت را با ان ارزوها سرگرم کردی ان وقت تو را هم برای ان تحقیر میکنند دوستم میگفت به این فکر نکن که چرا....که چرا.... چشمانت را ببند تا نبینی اما نمیدانم چشمها را باید بست یا نه...!!! اما این را میدانم که لحظه.ساعت.سال گذشت.... نمیدانم تا کی میتوانم اینطور سپری کنم تا کی.....|؟
|
|
امیدوارم هیچکس دست دوستی با شیطان نده(میلاد)
|
|
دیروز شیطان را دیدم مردم دورش جمع شده بودند و هیاهو میکردند و هول میزدند و بیشتر میخواستند. توی بساطش همه چیز بود:غرور/حرص/دروغ/خیانت/جاه طلبی و..... هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد .بعضی ها تکه ای از قلبشان را میدادند شیطان میخندید انگار ذهنم را خواند.موزیانه خندید و گفت:من کاری به کسی ندارم.فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و ارام نجوا میکنم اری راست میگفت سرش را نزدیکتر اورد و گفت:اما تو با اینها فرق میکنی تو زیرکی و مومن اینها ساده اند و گرسنه..به جای هر چیزی فریب میخورند..... از شیطان بدم امد چشمم به جعبه ای عبادت افتاد جعبه را یواشکی برداشتم... به خانه که رسیدم درش رو باز کردم اما غرور توی اتاق ریخت..فریب خورده بودم فریب! دستم را روی قلبم گذاشتم نبود!فهمیدم که ان را کنار بساط شیطان جا گذاشتم.. تمام راه رو دویدم و لعنتش کردم.به میدان رسیدم اما شیطان نبود ان وقت نشستم و های های گریه کردم و همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
میلاد هستم متولد 28/11/1364ساکن تهران(سعادت اباد)
دانشجوی رشته کامپوتر.این وب لاگ برام مثل یک دفترچه خاطرات میمونه دوست دارم به این چشم به وب لاگ نگاه کنین |
| پیوندها |
|
پانی بابک هانیه ایدا مجید مریم هما علیرضا مریم 2 سارا یه دوست به اسم جواد نیلوفر میلاد(بارونی) میلاد نیلوفر siamak vahid |
|
RSS
|