![]() |
باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها... |
![]() |
| پس عجله کن |
|
سجاده
|
دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده استتقویمش پر شده بود و تنها ۲روز خط نخورده باقی مانده بود پریشان شد و اشفته نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد داد زدو بدو بیراه گفت خدا سکوت کرد/اسمان و زمین را بهم ریخت*خدا سکوت کرد* کفر گفت و سجاده دور انداخت*خدا سکوت کرد* در اخر......دلش گرفت و گریست خدا سکوتش را شکست و گفت:عزیزم اما ۱روز دیکر هم رفت تمام روز رو به بدو بیراه و جارو جنجال گذراندی بیا حداقل این ۱روز را زندگی کن گفت ::اخر ۱روز با این چه میتوان کرد؟؟؟؟؟ و ان گاه خدا سهم ان ۱روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت حالا برو و زندگی کن او مات و مبهوت به زندگی نگاه میکرد و میترسید که حرکت کند که مبادا زندگی از لای انگشتانش بریزد قدری ایستاد........ با خود گفت وقتی فردایی ندارم بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم ان وقت شروع به دویدن کرد...... زندگی را به سرو صورتش پاشید/زندگی را بویید/چنان به وجد امد که دید تا ته دنیا هم میتواند برود او در ان ۱روز اسمان خراشی را بنا نکرد/زمینی را مالک نشد/مقامی بدست نیاورد.......... اما ااما در همان ۱روز دست بر روی درخت کشید سرش را بالا گرفت و با دقت ابرها را دید به انهایی که نمیشناختنش سلام کرد و برای انهایی که دوستش نداشتند از ته قلب دعا کرد او در همان ۱روز اشتی کرد/خندید و سبک شد/عاشق شد و عبور کرد فرشته ها در تقویم خود نوشتند امروز را گذراند کسی که سال ها زیسته بود
|
|
عشق غلبه خیال بر خرد است
دوری عشق را شدت میبخشد و نزدیکی قوت پیری مانع از عشق نیست اما عشق تا حدودی مانع از پیریست عشق چیزی جز یافتن خویش در دیگران و شاد کامی از شناخت نیست عشق چون میوه است ممکن است خوب به نظر اید اما تا وقتی که نرسیده ان را گاز نزن مرد به کرات عشق میورزد اما(کم)ولی زن به ندرت ام(بسیار) مردها همواره میخواهند اولین عشق یک زن باشندو زنها دوست دارند اخرین عشق یک مرد باشند |
|
ناسپاسی
|
بجای نگران شدن از ناسپاسی.بیایید انتظار ان را هم داشته باشیمبخاطر اوریم که عیسی در یکروز ۱۰بیمار جزامی را شفا داد و تنها یکی از انها تشکر کرد چرا ما باید بیشتر از عیسی از مردم انتظار حق شناسی داشته باشیم؟ |
|
زندگی مبارزه است این مبارزه را بپذیر
هدیه است این هدیه را بپذیر پر غم است بر رنجهایت غلبه کن نمایشنامه است.نقش خود را خوب بازی کن رازی است این راز را بگشای زیباست.از ان لذت ببر جنگ است مردانه بجنگ هدف است. بسوی هدف گام بردار و معماست.این معما را حل کن (از یکی از دوستان) |
|
جای پا
|
|
تصوری داشتم..................
خیال میکردم در کنار ساحل با خدا قدم میزنم در اسمان تصویری از زندگی خود دیدم در هر قسمت ۲جای پا دیدم یکی متعلق به من و دیگری برای خدا وقتی اخرین تصویر زندگیم را دیدم به جای پا روی شن نگاه کردم دیدم که چندین زمان در زندگیم فقط یک جای پا بیشتر نیست دریافتم در سخترین لحظات زندگیم بوده برای رفع ابهامم از خدا سوال کردم خدایا فرمودی اگر به تو ایمان بیاورم هیچ زمان تنهایم نمیگذاری چرا زمانی که بیشترین نیاز را به تو داشتم تنهایم گذاشتی؟؟؟ خدا فرمود::::فرزند عزیزم تو را دوست دارم و تنهایت نمیگذارم در مواقع سختی اگر می بینی یک جای پا بیشتر نیست ***در ان لحظات تو را بدوش کشیدم***
|
|
حکایتی از عشق
|
|
در غروب لحظه عشق
در اخرین حسرت دل خاطرات سفرم به شهر عشق برگهای خیس باران زده دفتر عشق چه غروبی!! عصر ظلماتی تر از ان شبهای بی ساحل غزل عشق در اغوش خزان دگری دربند شد....... اولین عشق نگاهی گذرا بود روز دوم که دلم باز به تمنای نگاهش نگران بود ان عشق به من نشانه رفت بعد ان عشق به من داد امید به او گفتم خمار/زیبا چشم/مرحم ایا چشمان منتظرب بهر من است؟؟ گفتمش نگاهت به نگاهی نگران است!!!! اما به نگاه کی؟من؟یا...................؟ شاید ان هاله ابهام باشد و به من گفت تو برو! واسه یک دیدار واهی به خود گفتم درد دل این زخمی سرای دگر است سوی میخانه روان گشتمو ساقی به نگاه نگرانم با پیاله ای به من تسکین داد و دوباره غزل عشق به من سر دادی... نگفتی که من از بطن وجودم به تو عشق میورزم و نگفتی که در این هاله ابهام جهتم سوی تو بود سرو طناز قشنگم در نهایت به سرای پیر عاشقان روان گردیدم پیر عاشقان به من گفت:::: ماه تو معلوم نیست که به کدام ستاره مینگرد ماه من حال بگو به کدام ستاره مینگریی؟ من؟؟؟؟؟؟؟یا..................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(۲۸۴۰۳)
|
|
بر گرفته از کتاب انجمن شاعران مرده
|
اری....عشق دختری زیبا در کار است(تو) و عشق مردی وفادارو............(من) فردوس دختری افرید به نام......(تو) با گیسوان و پوستی زرین لمس او خود بهشت است و بوسیدنش شکوهی ناگفته انان الهه ای افریدند و نام او را......(تو)نامیدند چگونه!!؟ هرگز نمیدانم اما اگرچه روحم فاصله ها دارد عشقم تنها فزونی مییابد در لبخند او ملاحتی میبینم نوری درخشان از چشمانش میتابد!!!! ایا این نور بخاطره من است؟یا......؟؟ اما زندگی کامل است خشنودی از ان من است چون میدانم او در جهان است |
|
خوشبختی
|
خوشبختی یعنی قلبی را نشکنی/دلی را نرنجانی/ابرویی را نریزی و دیگران از تو اسیبی نبینند خوشبختی یعنی خودت را بپذیری و برای بهتر نشان دادن خودت تلاش نکنی که دیگران را نفی کنی خوشبختی یعنی دیگران پیروزیشان را بدون ترس از حسد تو جشن بگیرند خوشبختی یعنی باور کنی دیگران هم به اندازه تو به امنیت/ارامش/عفو و محبت نیاز دارند خوشبختی یعنی درباره دیگران به قضاوت نشینی خوشبختی یعنی قبل از اینکه به فکر تغییر دادن دیگران باشی قاضی زندگی خودت باشی خوشبختی یعنی هرگاه کسی از تو تقاضای کمک کرد ضعف هایش را به نمایش نگذاری و فقط بگویی*خوشحالم که میتونم کمکت کنم* خوشبختی یعنی باور کنی که تتها از اشتباهاتت میتونی بیاموزی و درس بگیری خوشبختی یعنی چیزی را به دیگران ببخشی که ارزوی دریافت ان را داشتی خوشبختی یعنی وقتی ازرده هستی نا امید نگردی وقتی ترسیدی هیاهو راه نیاندازی وقتی خشمگین هستی همه را دشمن نبینی خوشبختی یعنی برای شروع مهرت را ببخش تا غرق نور شوی خوشبختی یعنی کمی مهربان تر/کمی دلیرتر/کمی بخشنده تر و کمی وفادارتر باشی خوشبختی یعنی قلبت را بگشایی احساسات محبت امیزت را بروز دهی تا دوستانت را از دست ندهی * و خوشبختی یعنی شکر کنی که زنده ای/احساس داری/که دوستت دارند/که عشقی در قلب داری/و به یمن شاکر بودنت به هر انچه ارزوی بر حق دلت است خواهی رسید
|
|
در انتظار تو
|
|
به سمت خورشید مینگرم در انتظارم........ در انتظار دیدن نور(تو) در انتظار طلوع مهر در انتظار ابر بهار در انتظار پاسخ باد در انتظار پیغام یار در انتظار روزی بلند در انتظار سکوتی گرم در انتظار لطف خدا در انتظار پرنده ای پرنده ای با بال عشق |
|
استاد دو خط موازی روی تخته کشید
خظ پایین نگاهی به خط بالایی کرد و یک نظر عاشقش شد خط پایینی نگاهی به پایین انداخت و دل باخت در همین هنگام استاد فریاد زد:::::: دو خظ موازی هیچ وقت بهم نمیرسند
|
|
رمز عاشقی
|
|
یه روزی عشق و دیوونگی و محبت و فوضولی داشتن قایم موشک بازی میکردن
تا نوبت به دیوونگی رسید دیوونگی همه رو پیدا کرد اما هرچی گشت اثری از عشق نبود فوضولی متوجه شد که عشق پشت بوته گل سرخ قایم شده فوضولی دیوونگی رو خبر کرد دیوونگی هم یک خار بزرگ برداشت و در بوته گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد وقتی همه به سراغش رفتن دیدن چشماش کور شده و دیوونگی که خودش رو مقصر میدونست تصمیم گرفت همیشه عشق رو همراهی کنه و از اون روز به بعد وقتی که عشق به سراغ کسی میره چون کوره بدیهای معشوقشو نمیبینه و دیوونگی هم همیشه کنارشه |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
میلاد هستم متولد 28/11/1364ساکن تهران(سعادت اباد)
دانشجوی رشته کامپوتر.این وب لاگ برام مثل یک دفترچه خاطرات میمونه دوست دارم به این چشم به وب لاگ نگاه کنین |
| پیوندها |
|
پانی بابک هانیه ایدا مجید مریم هما علیرضا مریم 2 سارا یه دوست به اسم جواد نیلوفر میلاد(بارونی) میلاد نیلوفر siamak vahid |
|
RSS
|