تبليغاتX
باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...

باور کن زندگی یعنی ارتباط بین انسانها...
پس عجله کن
بعضي از آدمها به تو فکر مي کنند
     بعضي از آدمها به تو توجه مي کنند 
              بعضي ها عاشقت مي شوند
                بعضيها آرزو دارند هديه اشان را بگيري
                  بعضي ها فکر مي کنند تو براي آنها يه هديه اي
                    بعضي ها مي خواهند فقط با تو حرف بزنند
                       بعضي ها برايت آرزوي سعادت دارند
                         بعضي ها مي خواهند فقط با تو باشند 
                              بعضي ها حمايت تو را مي خواهند

و بعضي ها شانه هايت را براي گريه هاشان مي خواهندو...و همه احتياج دارند تا اينها را به تو بفهمانند. اما؛ هرگز،ازآرزوي کسي مگريز، شايد اين تنها چيزي باشد که آنها در زندگي دارند...

و از من گوش کن چشمها هیچ وقت دروغ نمی گویند برق چشمان رو در دیگران ببین و بهشون اعتماد کن

.
قلب آدما مثل يه جزيره دور افتاده مي مونه اين مهم نيست که کي اون جزيره رو کشف ميکنه مهم اينه که کي تا آخر تو اين جزيره مي مونه و زندگي ميکنه!!!

نوشته شده در  ساعت 22:37  توسط میلاد | 
اصلا حوصله اپ کردن نداشتم....

چون خودم به وب لاگ کسی سر نمی زنم مسلما کسی هم نمیاد

خواننده های همیشگی که نیستن حسشم نیست

شایان و فربد که اون ور دنیا دیگه نمیان...سجاد که رفت سربازیمجید که داره حسابی درس می خونه

سمیرا که سیستم نداره و ..........

اما این دفعه هم اپ می کنمچرا بعضی ها دنیا رو قشنگ می بینن بعضی ها یه غول وحشتناک..

دلیلشو فهمیدم....بچه که بودیم با یه شکلات خوشحال می شدیم

وقتی به یه ساندویچی می رفتیم انگار تو رستوران ۵ستاره غذا می خوریم

اره درست فهمیدین توقع!!!!!!!!

دنیا همون دنیاست....فقط توقع ما بالا رفته دیگه با شکلات خوشحال نمی شیم...

و............دیگه حسش نیست فعلا...

نوشته شده در  ساعت 22:50  توسط میلاد | 
فقط کمی توجه کن
یه کتابی تازگی ها خوندم به اسم انسان روح است نه جسد گفتم خلاصشو بگم بد نیست

باید قانع شویم که عرصه زمین یک تبعید گاه است و جایگاه غصه و اندوه ...

روز وفات گرامی تر از تولد است می دونی چرا!!!!زیرا تولد عبارت است از دربند شدن روح در محلی مبحوس

ولی مرگ عبارت است از ازاد شدن به سوی جهانی از نور

می گویند موقع مرگ وقتی شخص خود را نزدیک جسد خود می بیند وحشت زده می شود

او میل به خندیدن دارد احساس خوشبختی می کند اما فاجعه و اطرافیان را می بیند و..خیره می شود..

یک نفر از ساکنان نامرعی(از اقوام)به استقبال او می اید و او را همراهی می کند..از ۷اسمان می گذرد

............در ان دیار میل به یادگیری زیاد است ما با سرعت زیاد حرکت می کنیم تا انجایی که یه محض اندیشیدن در هر مکانی که بخواهیم قرار می گیریم.

در انجا شهرهایی وجود دارد که زیبایی انها متفاوت است وقتی پرسیده می شود ایا حاضرید به شهر های زمینی مثل نیویورک.لندن......برگردید در جواب می گویند:انجا خفقان اور است........

در ان جهان ویلاهایی است که ارتفاعش از ۱یا ۲طبقه تجاوز نمی کند...

موسیقی در سطح بالایی قرار دارد که همراه با مناظر و اشکال است به نحوی که موسیقی دانان بزرگ انگشت به دهن می مانند..

کسانی که در سن پیری منتقل می شوند به تدریج به دوران جوانی باز می گردنند

انجا شب معنایی ندارد..خواب معنایی ندارد..چند دقیقه کافیست تا قوای از دست رفته ات را جبران کنی

انجا نیمه گمشده خود را پیدا میکنی...و یک زندگی...شروع می کنی..

 

نوشته شده در  ساعت 23:26  توسط میلاد | 
سلام.اول بگم باز دارم میشم همون میلاد قبلی

خدایی یه ۶و۵ماهی همه رو اذیت کردم شرمنده

و بگم خوشحالم ...خوشحالم که ماه رمضان داره شروع میشه....اره شاید تعجب کنید.میلادو این حرفها!!!!

اما تو هر دینی به تزکیه روح  و نفس یا همون مراقبه اشاره شده و واقعا لازمه

ادم خیلی کارها رو نمی کنه..ارامش عجیبی میگیره..می تونه با جهان ارتباط برقرار کنه و......

..............................................................................................................

می خوام اتفاقی که واسه سومین بار چند روز پیش تو راه دانشگاه برام افتاد اما این دفعه یه جور دیگه شد واستون بگم...

باز تو راهی که جز زمان دانشگاه رفتن از اونجا رد نمی شم همون دختر فال فروش با مادرش رو دیدم....

نمی دونم تو نگاههای سرد مردم دنبال چی می گشت!!!اما نگاه نافذی داشت

یکهو به نگاه مغرور من خیره شد و منو شناخت..اما این دفعه دوید طرفم..گفت سلام عمو!!!!خیلی وقته نیمدی!!ازم یه فال می خری!!!!!!

از اون نگاهها بود که همیشه ارزو داشتم یکی از دوستام چنین نگاهی داشته باشه..

زلال زلال...از اونایی که ساعت ها دوست داری به حرفش گوش بدی و می دونی هیچ دروغی در میون نیست

یکهو پاهام شل شد منم نشستم شدم هم قد خودش..اره من....

یه فال ازش کشیدم..همچنان چشماش برق می زد...اگه دیرم نشده بود پایه بودم بشینم و اگه حرفی داره گوش بدم

کی سنگ صبورشه!!!کی به حرفاش گوش می ده!!!وقتی دخترهای همسن خودش دست تو دست مادراشون رد می شن چه احساسی پیدا می کنه؟؟؟

مگه نباید مثل ما حسودیش بشه و دیگه اون نگاه زلال رو پنهان کنه!!!!!

پس چرا!!!چرا قلبش همچنان پاک مونده...چرا نباید از من بدش بیاد!!!!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 19:32  توسط میلاد | 
بزارین یه کم از خودم بگم

نمی دونم چند وقته گیجم حس میکنم دیگه اون میلاد تقریبا شلوغ نیستم کم حرف شدم!!!!!!
خسته شدم انقدر به همه اعتماد کردمو...خوبی کردمو......بجاش.....

من همون میلادم که وقتی فهمیدم محمد تهران قبول شده از ته دل خوشحال شدم فکر نکنم کمتر از اون وقتی که خودم کنکور قبول شدم خوشحال شدم یا وقتی سمراد با ۳تا برادر از سربازیش معاف شد و

میره پیش عموش....

با اینکه اونم مثل فربد و شایان  میره اما......

اره از همه انتظار دارم.اره شایان دیگه دوست صمیمی نیستی چون خیلی دوری خیلی....

اما با معرفتات با خوبیات بد عادت شدم..صداقت رو از تو یاد گرفتم

معرفت رو از سجاد که ۵صبح تو اون سرما میومد دنبالم که بریم ساوه.....

یا وقتی زنگ میزد حتی از صدام میفهمید حالم چطوره....

نگین پر توقع هستم...مغرورم اما انتظار دارم همه اینظوری باشن...

نوشته شده در  ساعت 23:39  توسط میلاد | 
سلام اصلا حس اپ کردن وب لاگ رو نداشتم اما نمیشه واسه همه تعریف کرد گفتم بنویسم..

خوب بزارین از مسافرت بگم ۳روز..۳روز فراموش نشدنی..۳روزی که هنوزم بعده ۱هفته منو می بره تو حال و هوای خودش

شبها تا ۳و۲ رو اسکله ای که چند کیلومتر تو ابه چه ارامشی نه موجی نه....

پهلوی دوستی که کنارش احساس ارامش و اطمینان می کنی نه اختلاف نظری نه بحثی...

حتی وقتی برای چند دقیقه حرفی نداری باز یه ارامشی داری(عشقولانه شد)

بعد کفشاتو در میاری رو ماسه ها راه میری موج دریا به پاهات می خوره و....

چیزی جز سکوت نیست...بعد تو جزیره همیشه نور اون موقع شب کلی راه میری

ساعتی که همه خوابن تو هتلاشون اما تو ترجیح می دی قسمتی از راه پیاده بری...

تا لذت ببری...جزیره رو ببینی....

اره کاشکی ۱هفته بود یا بقول محمد چند ماه. اما تجربه خوبی بود... دوستو تو سفر میشناسی//

پاییز هم فصل مرموزیه انگار همین چند ماه پیش بود که گفتم پاییز اومد..

اول پاییز حوصله هیچ چیزو ندارم تغییر فصل عجیبیه..

بزارین از چند نفر هم تشکر کنم محمد(که ادرسه وب لاگو نداره)محمدی که یکهو تبدیل شد به بهتریین دوست با خاطرات خوبی که باهاش دارم...

شایان و فربد که اون ور دنیا باز به یاد من هستن..شایانی که هر شنبه..

سایه که هروقت تو نت اومدم  نگران بودم با حرفاش بهم ارامش داد

سمیرا هم که مثل سایه خیلی کمکم می کنه.

و دوستایی که چشم ندارن منو ببینن رضا.پدرام.مهیار.مهشیدو... برای اونام ارزوی موفقیت میکنم...

فعلا....

نوشته شده در  ساعت 23:11  توسط میلاد | 
سلام

جاتون خالی ۳روز رفته بودم کیش با دوستم

عکسمو میزارم تو وب لاگ و کلوب

اما الان یه جوریم

عجب ۳روزی بود...................................

فعلا...

نوشته شده در  ساعت 19:4  توسط میلاد | 
سلام

این مطلبو واسه کسی می نویسم که میدونم وب لاگمو میخونه

به نظر من ادمهای ترسو هستن که سیگار می کشن.مشروب میخورن معتاد میشن

اره ترسوووو!!!!

اگه ادم نخواد از چیزی فرار کنه چرا باید مثلا مشروب بخوره که چند ساعت الکی خوش باشه!!

چرا باید سیگار بکشه وقتی نمی تونه با مشکلاتش مبارزه کنه و بخواد خودشو اروم کنه

اره من ارم مذهبی نیستم همتونم می دونین

اما چرا ادم از اصل کاری کمک نخواد(خدا)دیگه هممون که به وجودش اعتقاد دارین

باور کنین الان فهمیدم که نزدیک شدن به اون لیاقت میخواد اره لیاقت میخواد

هرکسی نمیتونه!!!!!

بعد چند ماه امروز اومدم نماز بخونم اما نشد!!!!!فهمیدم انقدر گناهم زیاده که لیاقت نداشتم

نوشته شده در  ساعت 1:53  توسط میلاد | 
دیروز یکی از دوستام می گفت خستم میلاد گفتم چرا!!!!

گفت از مردم اگه سر به زیر باشم میگن احمقهوواگه برم تو فکر می گن عاشقه..

اگه خوب بژوشم رنگای باهال می گن زیگوله....اگه اگه.....

گفتم بس کن بابا مگه ما چند سال زندهایم که بخوایم به حرفه مردم گوش بدیم!!!!!!

مردم کی هستن!!!عرف چیه!!ما خودمون تعیین می کنیم ووباید انقدر اعتماد به نفس داشته باشیم که....

واقعا چرا!!!!مردم هرجوری میخوان نگاه کنن

نمیدونی من خودم ۴روز شمال بودم شبا ۳و۲ساعت فقط میشستم دریا رو نگاه می کردم

حالا مردم بگن خله!!!یا ...........

خلاصه بد شاکیم کردی خودت باش فقط خودت مگه من نیستم یکهو از کسی خوشم بیاد میرم سر صحبتو باهاش باز میکنم حالا دختر باشه پسر باشه.....

مگه چند سال هستم که بخوام افسوس بخورم ای کاش ای کاش...

فعلا...................

نوشته شده در  ساعت 0:13  توسط میلاد | 
حرفهای خودمونی میلاد
سلام

این پست رو همین الان هرچی بیاد تو ذهنم می نویسم...

خدایا...نیرویی بده که بتونم بنده هاتو به خوبی بشناسم

کمکم کن که یادم باشه که به یاد همه باشم

کمکم کن که وقتی مثل سنگ شدم وقتی خود خواه شدم وقتی با رفتارام همه رو رنجوندم با یه اشک باز بشم همون میلاد قبلی

دوست دارم وقتی چشمام شسته میشن روحمم زلال بشه

کمکم کن انقدد مغرور نشم که با حرفم نگاهم زبونم دل کسانی که دوستم دارن رو بشکنم

بیادم بیار که نیازهای معنوی انسان ها همان نیازهای خودمه..پس اول خودم شروع کنم

کمکم کن سختگیرانه در مورد کسی قضاوت نکنم اصلا کمکم کم که قضاوت نکنم

خدایا......چقدر بعضی ها پاکن..چقدر زلالن...خوشبحالت چقدر اونا رو دوست داری

که حاضرن به خاطره تو هرکاری کنن اما من...!!!!!

خدایا امروز فهمیدم چرا بعضی ها انقدر زلالن چون روح تو تو چشماشون هست

خدایا ازت  ممنونم که با قرار دادن ادم های خوب و بد کمکم می کنی بیاموزم....

خدایا من کوتاه فکر فقط انتظار دارم تو یادم باشی توو کمکم کنی...اما من چی!!!!!!
چقدر جلو خودمو می گیرم

چقدر بی تکبرم!!!!!!!

ازت ممنونم من که لیاقت ندارم به تو نزدیک شم اما باز تو انقدر مهربونی که با قرار دادن بنده هات که همه نشونه هایی از تو هستن منو.....

خدایااا امشب چه حسی دارم حس میکنم یه من خیلی توجه داری اره شاید همه چی به وفق مرادم نباشه

اما یه حسی بهم میگه خیلی هوامو داری....با راههایی که جلو پام می ذاری

نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط میلاد | 
یه همچین پستی رو ۸و۷ماه پیش هم اپ کرده بودم اما باز دوست دارم بگم...

به خودم و انسان ها نگاه می کنم که چطور از کودکیمان خسته میشویم و دوست داریم بزرگ شویم

و دوباره از بزرگسالی خسته میشویم دوست داریم....

با اظطراب به اینده نگاه می کنیم نه در حال زندگی میکنیم نه در اینده.

نمی خواهیم باور کنیم ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها رو داره کسیه که به کمترین ها نیاز داره..

بیاموزیم عشق را نمیتوان گدایی کرد و بدانیم کسانی هستند که شما رو بیش از حد تصور دوست دارند اما نمیدانند چطور بگویند..

خوشبختی یعنی درباره دیگران به قضاوت ننشینی

یعنی باور کنی همه به اندازه تو به محبت/عفو/احترام/توجه/ارامش/و...نیاز دارند

خوشیختی یعنی قلبی را نشکنی.دلی را نرنجانی.ابرویی رو نریزی.

یعنی وقتی ازرده هستی نا امید نشی ترسیدی هیاهو راه نیاندازی.خشمگین هستی همه رو دشمن نبینی..

و ای کاش من انقدر زبونم عین مار نیش نداشت.کاش انقدر زود به همه اعتماد نمی  کردم

کاش همه رو همونطور که هستن دوست داشتم

باور کنین خودم که از این حرفا میزنم کاش عمل میکردم.........

نوشته شده در  ساعت 1:29  توسط میلاد | 
اول سلام به سارا و هانیه گل که ۴و۳روز نبودم غوغا کردن

اما سارا باور کن من برام مهم نیست نظرام پر شه یا نه با اینکه تو لطف میکنی.

و سمیرا که گفت یه شعر باهال نوشته بود اما ثبت نمیشده

اما بعضی از پست هام یکسری حرفهای معمولیه که خودمم بودم نظر نمی دادم

اما از این ۴و۳روزه بگم یه امر خیری بود که باید زود تمومش می کردم

می خوام وب لاگو باز مثل دفترچه خاطرات کنم اصلا حس حرف فلسفی نیست.......

بزارین یه کم از خودم بتعریفممن ادمی هستم که تو دوستیهام خیلی چیز ها رو رعایت می کنم

مثلا روز تولد همه سعی می کنم بادم باشه دوستای نزدیک که جای خود اما بقیه هم حتی با یه تبریک..

یا هیچ وقت از قصد حرفی نیمزنم که کسی رو ناراحت کنم یا مسخرش کنم

خلاصه گلم

اما تازگی ها حساس شدمتوقع ام بالا رفته میدونم همه بچه ها خوبن اما من میلادم دیگه

یه چیز بی ربط دیگه چر دوباره اومدی!!!!زخم دلو دوباره تازه کردی!!!! تو که از من فرسنگها دوری....

چرا باید بهترین دوستات در کنارت نباشن چرا از ایران رفتین(شایان.فربد.سالومه..)

یه چیز بی ربط دیگه..هنر یونانی ها تناسب است...هنر رومیان تقلید است....

هنر چینی ها اداب معاشرت است...هنر یهودیان در مفهم ویرانی است....

هنر اعراب در یاد اوری گذشته ها و اغراق است...هنر پارسیان در عیب جویی است...

هنر فرانسوی ها در کلک و تردستی است...هنر انگلیسی ها در تحلیل و قیافه حق به جانب گرفتن است....

هنر المانی ها در جاه طلبی..روس ها در غم و غصه....و ایتالیا در قشنگی است

 

نوشته شده در  ساعت 23:9  توسط میلاد | 
کلام اخر
درخت قلب من پراز میوه گرانبها است

بیایید ای روح های گرسنه انها را بچینید و سیر شوید

.......من امده ام تا حرفی را بگویم و ان را خواهم گفت اگر پیش از به زبان اوردن ان مرگ مرا دریابد!!!!فردا ان را به زبان می اورد!!!!!

من امده ام تا برای همه و در میان همه باشم و حرف من این است...هنگامی....

هنگامی که عشق به شما اشارتی کرد پی اش بروید هرچند راهش سخت باشه..

هنگامی که بال های شما را در بر گیرد تسلیمش شوید

حتی اگر تیغ نهفته در میان پرهایش مجروح تان کند

وقتی با شما سخن می گوید باورش کنید..

عشق همان گونه که تاج بر سرتان می گذارد به صلیبتان هم می کشد

باور کنید حتی عاقل ترین مردمان زیر بار سنگین عشق خم می شوند

عشق رازیست مقدس برای کسانی که عاشقند همیشه بی کلام می ماند....

نوشته شده در  ساعت 16:21  توسط میلاد | 

یه مطلب تو برگه نوشته بودم اما پیداش نکردم بزارین خاطره دیروز رو بگم

دیروز باز همون صحنه ای رو دیدم که چند ماه پیش در موردش مطلب نوشته بودم

بزارین اول یه مقدمه ای رو بگم.....

چرا من سپاسگزاری و تشکر رو یاد نگرفتم!!!! از پدر.مادر.خدا و........

به این معتقدم که جهان صفحه شطرنج است مهره هایش کردار روزانه ماو قانونش ایین بزرگ طبیعت..

نمی توان بازیگر ان سوی صفحه رو دید اما می دانیم او دادگر است و راست گوی و بردبار..

گاه مقاومت به معنای نابودی است پس خود را با شرایط سازگار کن بی اعتراض بپذیر که صخره ها راهشان را در میان کوه ها تعیین می کنند.....و اما امروز.......

دخترکی که تو راه دانشگاه می دیدمش اما چند ماهی بود نبود...

اما دیروز باز مرا دید و لبخند تلخی روی لبانش نشست..تلخی لبخندی که چرا من.!!!!

انقدر معصوم است که می توان روحش رو در پس چشمانش بدون هیچ حیله ای دید..

شاید از خود می پرسد چرا من !!!چرا من مانند دخترکهای دیگر با موهای شانه زده با پفکی در دست با مادرم نباشم!!!!!!

از خود شرمم امد...نیازهای من کجا و نیازهای اون...

براستی کدامین اغوش منتظر اوست!!!!وقتی گرمترین اغوش که مادرش است در کنارش است.....

و بیشتر از عابرین شرمم میاید که به نگاه ترحم به او می نگرند..!!!!اری به مادر نگاه کنید اما به دخترک چرا!!!!!

خانومی با دستی پر از میوه رد شد و یک موز به دختر داد...نمی دونین چقدر دخترک خوشحال شد...اره شاید اگر پول میداد مادرش ازش میگرفت..

و چراغ سبز شد و اون نگاه من را  همچنان تعقیب میکرد...!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 15:45  توسط میلاد | 
با همه عالم مدارا کن کمال این است و بس...ارامش را در خود جستجو کن کمال این است و بس
دوست داشتن واژه ای از سرشت ادمی.براستی باور کردم خوبی ارامش می اورد

نمی گم ادم خوبیم اما حداقل سعی کردم تظاهر به خوبی کنم

داشتم فکر میکردم اگه تمام دوستامو یه جا دعوت کنم عمرا بتونن با هم دیگه کنار بیان

اما من همه رو دوست دارم به نظرم تو هرکس باید خصلت خوبشو دید و فقط اونو پرورش داد

و تو برخورد با اون فقط همان ذهنیت در فکرمان نقش ببنده

نمی دونم چرا با هرکسی برای اولین بار ملاقات میکنم چنان گرم میشیم که انگار مدت های زیادیه منو میشناسه!!!!!!!
نمی گم این خصلت خوبه منه شایدم انعطاف زیاد منه که ایراد کسی رو نمیگم یا وقتی کسی دروغ میگه به روش نمیارم

به این نتیجه رسیدم اگر میخوای بدونی انتظارهای طرف مقابلت از تو چیه به انتظارهای خودت نگاه کن..دقیقا همونه

بعضی موقع ها نیازهای ما ادمها انقدر کودکانه میشه که خودم خندم میگیره...

باور نداری ۱روز نیازهای غیر مادیتو تو یه برگه بنویس...

کلام اخر::::::::::

*همه رو همانطور که هستن دوست بدار.درصدد تغییر انها نباش.خودتو اصلاح کن

**بعضی موقع ها خودت رو انقدر جدی می گیری که اگه ازت فیلم بگیرن خودت خندت میگیره

پس بعضی موقع ها به حرکات خودت نگاه کن و بخند...

***روح تو خوبی و بدیتو تو چشمات نمایان میکنه پس به چشمات اعتماد نکن...چون اونا اگه دروغ بگی نمی تونن حقیقت رو کتمان کنند....باور کن...

****بدون توقع به دیگران خوبی کن اما بعضی موقع هام سخت گیر باش دوستی رو که ۲بار امتحانش کردی بار سوم بهش اعتماد نکن

*****معمولا از ادمهایی که میگن ما از تنهایی لذت میبریم و بیشتر اوقات دوست داریم تنها باشیم خوشم نمیاد....

چون معتقدم اگه ادم به تنهایی عادت کنه دیگه نمیتونه مردم رو دوست داشته باشه.

 

نوشته شده در  ساعت 23:15  توسط میلاد | 
امشب اصلا خوابم نمی بره...

رفتم پشت پنجره مثل این ندید بدیدا به اسمون نگاه کردم

انگار اولین بار بود ستاره رو تو اسمون می دیدم

خدایی خیلی مزه داد انگار چند سالی بود ندیده بودم

پایه شدم یه روز طلوع افتابم ببینم(اره ۳و۴روز میبینم اما میخوام دقت کنم)

می خوام فقط بخاطره دیدنش پاشم.

 

نوشته شده در  ساعت 1:32  توسط میلاد | 
کودکی را می نگرم چه بی پروا میدود...ای کاش من هم ازاد بودم بدون هیچ محدودیت..........

انگار در بچگی .بچگی نکردمبی پروا فریاد نزدماره الان احتیج دارم اما همه می گن دیره!!!!!

همیشه وقتی بی حوصله میشدم اخر شبا خوب نمیشد به کسی زنگ بزنم

می اومدم تو نت و همیشه جالب بود سایه چراغش روشن بود

اما دیشب خود سایه هم احتیاج به مرحم داشت

تو فرند لیستم یکهو کامبیز چراغش روشن شد

چون کامبیز رو هیچکدوم از دوستام نمیشناسنش پس می تونم ازش بگم

کامبیز یه ادم یک دنده.مغرور.و با اعتماد به نفسیه که من یه چیزایی ازش یاد گرفتم

مثلا ساعت ۵صبح خودش تنهایی میره کوه یا یه کارهای عجیب غریبی میکنه که من همیشه تحسینش می کنم

دیشب دید من یه کم بهمم چند تا جمله رو بهم گفت

گفت:::::::۱.سعی کن همیشه خودت باشی .۲ .نماز بخون۳ .ایمان داشته باش

۴.به پدر مادرت احترام بزار   ۵.ارادتو قوی کن  ۶.اینو بدون که کار نشد نداره...

و گفت تو وقتی در تعادلی که هاله ای از عشق .امید.ایمان در وجودت باشه

 

نوشته شده در  ساعت 15:5  توسط میلاد | 
برهنه باش در احساس

..............................................................................................................

به عشق تو..به سوی تو..به شوق تو.. سپیده دم ایم

تو ای زلال جاری...تو ای دریای ارام....بزاز غرق تو باشم ..بشورم خستگیهام...

باید با تو شروع کرد....باید با تو سفر کرد

غریبه با این که ۴و۵ماه میشناسمتاما انقدر زلالی که.......

غریبه تو این پرسه با من باش....

غریبه از این تردید.دخمه. منو نجات بدهمن رو از سایه ها بردار...

..........................................................................................................

جدی از کار خودمون خندم میگیره(ما ادمها)برای این که همدیگرو ببینیم منتظر بهونه هستیم

کمتر کسی پیش میاد بگه فلانی دلم برات تنگ شده می خوام ببینمتبه ۱۰۰۰تا بهونه خلاصه....

یا اگه دوست داره صدای طرف مقابلو همیشه بشنوه صدارو ضبط میکنه...بعد که ازش می پرسی چرا میگه اتوماتیک  گوشیم خودش ضبط کرد...قابل توجه بعضی ها..

نوشته شده در  ساعت 22:30  توسط میلاد | 
خیلی کم پیش میاد وقتی میرم بیرون به ادم ها یا خیابون توجه کنم.

اونقدر سرم گرمه کار خودمه(رانندگی.حرف زدن با دوستام....)که خلاصه....

امروز که رفتم بیرون حس کردم تو شهر خودم نیستمحس غریبی داشتم.تمام خیابون ها پر پلیس بود!!!!!!!!!!!!!!!!اخه چرا!!!!!مگه حکومت نظامیه!!!!!

مردم به شک بهم نگاه میکنن.یکی تو فکره یکی......یاد یه جمله افتادمو خنده تلخی کردم(نشاط در جامعه!!!!!)

واقعا چرا شادی و نشاط فقط تو خونه های مردمه!!

چرا تو خیابون همه انقدر بهم سردن تا از یکی سوال می کنی یا لبخندی میزنی همه با تعجب نگاه می کنن

نمی دونم شایدم من امروز همه چیزو سیاه دیدم!!!!!!!!!

با این که عاشق بیرون رفتن با دوستامو تفریح هستم اما امروز با این که کاری هم نکردماما از خیابون های شهر خودم ترسیدم........

نوشته شده در  ساعت 22:27  توسط میلاد | 
اگر تو را جویم.
 تا هستم من  اثیر کوی تو ام.....به ارزوی توام ....اگر تو را جویم....حدیث دل گویم بگو کجایی...... .......

به دست تو دادم دل پریشانی....دگر چه خواهی.!!!!!!

فتاده ام از پا بگو دگر از جان من چه خواهی!!!!!!

حالا چشمامو بستم دل به کسی نبستم دیگه شدم دیوونه

دل به کسی نبستم فقط خدا می دونه....

کاش......تو بشی همدم.

.................................................................................

چیزی یادم نیو مد فقط گفتم اپ کنم........

امشب مجید گفت میلاد برای کی می نویسی حس میکنم فقط برای یکی می نویسی...

گفتم من که همه چیزو به دوستای صمیمیم میگم  اما اینو هیچکس نمی دونه...

جدی شرمنده ریتم وب لاگ عوض شدو عشقولانه بازی شده اما حسه دیگه

نوشته شده در  ساعت 22:37  توسط میلاد | 
با دوست عشق زیباست    با یار بی قراری!!!!!

از دوست درد ماندو.....       از یار یادگاری........

نمی دانم دوست داشتن زیباست یا دوست داشته شدن!!!!

نمی دانم زندگی با عشق زیباست یا بدون اون!!!!!

نمی دانم چرا وقتی حرف از دوست داشتن وسط میاد همه یاد فراق.دوری.غمگینی میافتن!!!!!!!!!

نمیدانم اگر کسی را با تمام وجود دوست داشته باشی برات چه اتفاقی می افته!!!!!

و دست اخر باور کن نمی دانم چطور به ارامش برسم!!!!!!!تمام راه ها رو امتحان کردم اما......................

چرا باید همیشه تظاهر کنی که شجاع هستی....!!!!!

چرا بعضی موقه ها همه چیز دست به دست می دن تا تو رو از پای در بیارن!!!!!!

 

نوشته شده در  ساعت 22:38  توسط میلاد | 
ای کاش هر روز روی بلندترین قله می ایستادم و به تو سلام می کردم...
از گفتن دوست دارم هیچ واهمه ای ندارم......

نمی دونم حس می کنم دیگه هیچ فرصتی برای با تو بودن ندارم.....

وقتی یکی رو خیلی دوست داری...ساکت می شی...پرخاشگر می شی....

حتی ممکنه اطرافیانت رو که دوست دارن له کنی.....فقط بخاطره اون ۱نفر!!!!!!!!

 خودتم می دونی اشتباهه اما دست خودت نیست....

دوستات بهت می گن باز خل شدی!!!عاشقی کیلو چنده...؟زندگی این بچه بازیهاست!

  اما ای کاش فقط ۱لحظه خودشونو جای طرف می ذاشتن فقط ۱لحظه......

اما از سایه یار گرفتم بدون توقع دوست داشته باشم...باور کن یاد گرفتم....

  از شایان یاد گرفتم با قدرت فریاد بزنم دوست دارم.....

..............................................................................................................

                                      و اما از عید بگم

می خوام خدا قدرتی بهم بده که کوه ها رو جا به جا کنم...

 می خوام قلبی بده که همه رو همونطور که هستن دوست داشته باشم....

می خوام روز اول عید به تمام مریض ها عیدی بده....

می خوام به همه پدر بزرگ و مادر بزرگ هایی که تو خونه سالمندان هستن قدرتی بده که باز تا سال بعد چشم انتظار بچه هاشون باشن!!!!!!(واقعا چطور می تونن!!!!!!!!!)

می خوام موقع سال تحویل بچه ها یی که تو بهزیستی هستن به خواب برن که یادشون بره کسی نیست که بهشون عیدی بده... 

نوشته شده در  ساعت 23:20  توسط میلاد | 
رد پای محبت همیشه به جا می مونه باور کن.......
ادم ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند و گنجشک ها جدی جدی می میرند

و تو شوخی شوخی به من لبخند می زنی و من جدی جدی عاشقت می شوم

عبور لحظه ها و تلاشی مز بوهانه برای بخاطر سپردن....و عجیب است....هنوز قوانین زندگی را باور نکردم.......

.............................................................................................................

می دونم خیلی ها میگن این همه احساسات واسه چی!!!!!!!!

اما من تو بدترین شرایط هم نمیتوانم به کسانی که دوستشان دارم فکر نکنم.........

زندگی یک گذر است ان هم با کسانی که دوستشان داریم.....

همه می دانیم اگر تمام ثروت دنیا و امکانات رو هم بهمون بدن اما بدون دوست داشتن هرگز...........

اما باور کنید انرژی که از کسانی که دوستشان داریم می گیریم با هیچ چیز نمیشه عوضش کرد........

نمی دونم شاید من اینطوریم اما حاضرم هیچ چیز نداشته باشم اما با کسانی زندگیم رو بگذرونم که دوستشان دارم...........

اما کسانی رو که تو مواقع سختی تنهام نذاشتن هیچ وقت یادم نمیره

نوشته شده در  ساعت 22:49  توسط میلاد | 
گر تو برانی به که روی اوریم؟!!!!!!!!!!!!!!!!
می خوام داستان پسر بچه ای رو براتون بگم........

این پسر بچه شیطون و بازیگوش تو دریای زندگی سرگرم گشت و گذار بود

سال ها بود که به همه جا سفر می کرد و کارش هم گشت و گذار بود و بس.

قبل از این که دریای زندگیش طوفانی بشه کارهای خوبی انجام داده بود فکر میکرد اون موقع که شیطون بوده دریا همیشه اروم بوده پس حالا با این کارهای خوب مطمعنا خیالش دیگه راحته.......

گفت بزار سکان زندگی رو بدم دست استادم.استادی که اون بالاست.....

می گن اگه کشتی ت دست اون باشه به جزیره می رسی....

وقتی دریا طوفانی شدبه خودش گفت خیالت راحت سکان دست استاده.....

پسر بچه از دور جزیره رو می دید فریاد می زد استاددددد منو به جزیره برسون

اما استاد می خواست درسهایی به شاگرد بده اونم به شاگرد بازی گوش.!!

و اونو تو اون دریای پر تلاطم بچرخونه...

کشتی پسر بچه شکسته بود استادم خوب می دونست.. به استاد چند وقته پیش گفته بود که کشتیم شکسته......

احتیاج به مرمت داره اما نمیدونم جرا استاد اصرار داشت به.......

شاگرد نمیدونست چرا استاد می خواد تمام درسها رو تو این ۱جلسه بهش یاد بده!!!!!!

استاد سختگیر گوش شاگرد رو محکم میکشه اما شاگرد هیچی نمیگه

اما ته دلش می دونه اگه یه کم دیگه استاد محکم بکشه عصبانی میشه.فریاد میزنه..... کفر میگه....

حتی استاد نمی زاره یه کم نور خورشید بتابه که شاگرد به امیدی به جنگ دریای طوفانی بره

حتی باور کن از تلالو های کوچیک که تو زندگیش پر بودن نمیزاره اونام بتابن که انرژی بگیره........

استاد باور کن نمی شه یه شربت تلخ رو یکهو تو دهن یه بچه ریخت

استاد باور کن ممکنه این کشتی به صخره بخوره و بشکنه....................

به نظر من این دیگه بی معرفتی استاده............................................

اما استاد اینو بدون تو پسر بچه رو شکستی......................................................

فقط امیدوارم این پسر بچه پشیمون نشه که چرا سکانو دست استاد داده..!!!!!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 22:8  توسط میلاد | 
این روزها دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره....
با هرکه سخن گفتم در خود گره ای گم بود...

 به هرکه نظر کردم گریان و پریشان بود!!!!!!!!

...............................................................................................................

من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم...

اما جزیره ای  وابسته......

 واسه عشق بازی موجها قامتم یه بستر گرم...

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا.......

تا که ۱روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی.........

۱۰۰۰کاکلی شاد در چشمان توست ۱۰۰۰ قناری خاموش در گلوی من....

از دوباره ها  خسته شدم...... اهای اهای یکی بیاد یه شعر تازه تر برام بگه

خسته شدم از دوباره ها دوباره ها.........

ای کاش یکی بیاد بگه تمام روزهای ایندت پر از.........

به انتظار چه نشسته ام!!!!به انتظار چه کسی!!!!!!!!!

چرا قدرت ندارم بلند بشم..!!!!چرا قدرت فریاد زدن ندارم..!!!!!!

انتظار افتاب گرم تو دلم یخ زده اما......

*از این زمانه دلم سیر میشود گاهی*

*اسیر پنجه ی تقدیر میشوم گاهی*

*بگیر دست مرا اشنای درد نگو چنین و چنان دیر میشود گاهی. دیر می شود گاهی*

*محبت است  که زنجیر می شود گاهی*

اما این را بدان شهر من

   من به تو می اندیشم نه به......

از پس شیشه تو را می بینم که گرفتی مرا در بر خویش..

نوشته شده در  ساعت 14:25  توسط میلاد | 
اگر زندگی بی رحم است پس چرا هیچ کس به من نیاموخت باید با اون بجنگم؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا کسی نگفت بقول مادرم زندگی یک دندان درد است که باید تحملش کرد!!!!!!!!!

می شه اونو با مسکن اروم کرد!!!!!!!اما بعدش چی!!!!!!!

چرا  من به ارامش نمی رسم!!!!!!!!!!!!!!!!۱

یکی گفت به خدا ایمان داشته باش....من ایمان پیدا کردم با تمام وجود صداش کردم اما...........

 یکی گفت عشق بورز.دوست داشته باش... این کارم کردم اما..........

چرا باید با هرچیز کوچیک بشکنم!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 23:54  توسط میلاد | 
تو به قصه ها شبیهی ساده اما حیرت اور....
دوستان خوبم نظر خواهی این پست رو فعال نمی کنم چون مثل ۲پست قبلیه

نمی خوام زحمت بکشین و نظر بدین اگه خواستین تو همون پست قبلی نظر بدین

............................................................................................................

تو کدوم کو هی که خورشید از تو دست تو میتابه!!!!!

 تو کدوم خلیج سبزی که عمیق اما زلاله!!!!!!!

مثل ایینه پاک و روشن مهربون مثل خیاله!!!!!!

تو پلی پل رسیدن  روی گرداب تردید.....  که منو رد میکنی از......

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی...........

حالا که دلتنگی دارم رفیق تنهاییم شدی کوچه ها نا رفیق شدن........

 حالا که می خوام شب و روز باهات باشم ساعت ها هم دقیق شدن!!!!!!

  واقعا چرا!!!!!تو از کجا اومدی.....هیچ وقت فکر نمی کردم کسی رو بتونم انقدر دوست داشته باشم.....

خودم کسی بودم که دیگران رو از دوست داشتن زیاد منع می کردم

اما از یه چیزی شاکیم چرا کسی بهم یاد نداد زندگی رو نباید سخت بگیرم!!!!!!!!!

نمی دونم شایدم واقعا سختهوقتی زیر  مسا عل به ظاهر کوچیک  غیر از تو کم می ارم دیگه.................

نوشته شده در  ساعت 22:53  توسط میلاد | 
امشب از اون شب هایی هست که فقط دلم می خواد بنویسم......

اره تو پست قبل نوشتم تو به من اموختی اما خیلی چیزها رو بهم یاد ندادی و نگفتی

مثل اینکه تو کی هستی!!!!باور کن نمیدونم کی هستی!!!!!!!

تو این ۲۰سال زندگی انقدر دلم برای کسی زود به زود تنگ نمی شد!!!!!!

اره دلبر های زیادی بودند تو زندگیم اما همه یه دوست داشتن افراطی بوده برای چند وقت

اما تو.......وای خدای من بعضی وقت ها چنان گر می گیرم که نمیدونم چی کار کنم

بعضی وقتهام به چنان ارامشی میرسم که انگار..........

اره تو گفتی سر خودمو گرم کنم باور کن این کارو میکنم اما تو اوج تفریح و لذت هم نمی تونم به تو فکر نکنم اخه چرا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چرا نمی تونم از فکرت ۱روز هم در بیام نه دیگه مطمعنم که دوست داشتن افراطی در کار نیست...

من با شناخت کم کم به تو علاقه مند شدم..

حتی عزیز ترین کسانی که تو زندگیم هستند بار ها شده حتی چند روز بهشون فکر نکنم اما تو......صبح....تو تفریح....موقع خواب........ اینم بهم یاد بده بعد برو..........

خودم رو انقدر تو این چند وقته سر گرم کردم که....اما همون سا عت ها هم فکر تو....

هر کسی با خواندن این پست میدونم چه تصوری از تو می کنه اما مطمعنم که همه اشتباه می کنن....................................

نوشته شده در  ساعت 22:33  توسط میلاد | 

و اما باز امروز هم اموختم.....

نمیدونم چطور شد اومدی باز دیدمت.اما میدونم کار خدا بوده...

گفتم حداقل تا عید نمی بینمت اما.....

چه مزه ای داره از تو یاد گرفتن...ای کاش میدونستی درسهایی که از تو یاد می گیرم

هیچ وقت یادم نمیره.... واما امروز از تو یاد گرفتم..........

 اموختم که برای خودم زندگی کنم نه برای مردم.اره شعار قشنگیه اما باور کن من یاد  گرفتم...

  اموختم دوست داشتن تنهایی کافیه حتی اگه از تو دور باشم...

  اموختم مهم اینه که بدونم به یادم هستی. و من هم.....

   اموختم با نگاه می توان کار گفتن ۱۰۰۰بار دوست دارم رو کرد

   اموختم ما ادمها از هم انرژی می گیریم پس چرا......!!!!!

     اموختم مهم نیست که چند نفر تو رو دوست دارن مهم اینه که من جایگاه خودم رو دارم(پس حسودی نمیکنم)

     اموختم لحظه هامو نکشم بلکه حتی وقتی میخوام زمان زود بگذره اونا رو به بهترین شکل بگذرونم)

       اموختم با خودم و خاطرات تو هم می تونم خاطرات خوبی بسازم حتما نیازی به کسی یا شی ای نیست..

یاد گرفتم این دوری اتفاقا بهمون کمک میکنه قدر همدیگرو بهتر بدونیم

و امروز چیزی رو که می خواستم از زبانت بشنوم شنیدم و تو چشمات هم دیدم

ووووووو اعتقاد پیدا کردم با تمام شیطونیات و با تمام کارهات حتما بنده خوبی هستی  که این همه دوست داشتنی هستی و من با دیدنت به ارامش می رسم!!!!

(چون می گن هر چیزی یا هر کسی رو بهش نگاه کردی به ارامش رسیدی بدون روح خدا رو دیدی!!!!!!!!)

نوشته شده در  ساعت 23:2  توسط میلاد | 
امروز داشتم به مامانم می گفتم احتیاج دارم حداقل تا عید رو فقط استراحت کنم

اما گفت ترم اخری اتفا قا باید یشتر درس بخونی باید برای کارشناسی بخونی.باید فکر ایندت باشی و باید.........

اما من خستم.....

اره کوه نکندم اما دوست دارم فقط فقط ارامش..فقط با دوستام باشم....مسافرت..ارامش...

اره تو منو دیوانه کردی.با صداقتت با راستیت با معرفتت با ارامشی که با تو هستم می گیرم با.....

بخاطره همین دوست دارم تمام لحظه هامو با تو باشم..اما تو از من دوری..خیلی دور

می دونم چند وقت دیگه می بینمت اما باز فقط برای چند روز...و باز میری

میدونم الان تو سنی هستیم که هر کدوم باید بریم دنبال سرنوشتمون....

اما چرا!!!!!!چرا تو رو زودتر پیدا نکردم!!!!چرا پارسال!!!چرا سال های گذشته!!!!

باور کن حاضر بودم هرچی دارم بدم اما ۱سال با تو به عقب برمیگشتم.....

جمله اخر...........

افسوس وقتی که باید دوست داشته باشیم کوتاهی می کنیم!

وقتی دوستمان دارند لج بازی میکنیم

و بعد برای انچه از دست داده ایم افسوس میخوریم!!!!!!!!

نوشته شده در  ساعت 22:55  توسط میلاد | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو

Powered by miilad

درباره وبلاگ
میلاد هستم متولد 28/11/1364ساکن تهران(سعادت اباد)
دانشجوی رشته کامپوتر.این وب لاگ برام مثل یک دفترچه خاطرات میمونه
دوست دارم به این چشم به وب لاگ نگاه کنین

نوشته های پیشین
دی 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
"تعداد بازدید کنندگان"
پیوندها
پانی
  بابک
  هانیه
  ایدا
  مجید
  مریم
  هما
  علیرضا
  مریم 2
  سارا
  یه دوست به اسم جواد
  نیلوفر
  میلاد(بارونی)
  میلاد
  نیلوفر
  siamak
  vahid
 
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان